طواف عشــ♥ـــق

یـــاران شتاب کنید که این راه رفتنی است نـــه گفتنی...

طواف عشــ♥ـــق

یـــاران شتاب کنید که این راه رفتنی است نـــه گفتنی...

مشخصات بلاگ
طواف عشــ♥ـــق

به نامِ نام زیبایت یــا ❀ الله ❀

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار
این طواف حسین علیه السلام است.

سید اهل قلم:شهید آوینی
×××××××××××××××××

کپی و نشر بلامانع است.

محتاج دعای خیرتان

در پناه بهـــترین مــ♥ــادر

اللــهم عجل لولیک الفرج

نویسندگان

قسمت دوم آخرین دعایی که مستجاب شد...

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۴۰ ب.ظ
آخرین روزی بودکه قم بودند.فخری صبح،زودتر دست به کار شد وتمام وسایل و اسباب مختصر خانه اش را کنترل کرد که بسته بندی و آماده انتقال بود.چند روزی که وسایل جمع شده بود.
خورشید داشت به وسط های آسمان می رسید.زن های محل یکی یکی جمع می شدند مقابل مسجد. مینی بوس هم از راه رسید. خانم حسینی همه را یکی یکی سوار کردو در حالی که خودش آخرین نفر بود و پسر خردسالش را در آغوش داشت.دست زهرا را گرفت و سوار شدند.
سومین روز شهادت شهیدکریمی از شهدای محل بود و خانم ها به ابتکار فخری راهی مزار او بودند.ماشین از کوچه خارج شد و خیابان ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت. زن ها هر از چندگاهی برای شادی روح شهدا،سلامتی امام وپیروزی رزمنده ها صلوات می فرستادند،اما دل فخری جای دیگری بود.
ماشین به گلزار شهدا نزدیک می شد.همین که پرچم های سه رنگ بالای سر گلزار رخ نشان داد فخری سرش را از پنجره بیرئن برد.نسیم ملایمی پرچم ها را تکان می داد و از همان مسیر به طرف صورت فخری می وزید.
نفس عمیقی کشید وچند مرتبه حیرت زده گفت: «بوی بهشت را حس می کنم.»

قلب مادر شکسته بود. چون دوباره از دخترش دور می شد. هر چند بار اول نبود،اما فخری با بقیه فرق می کرد. هر روز بودنش غنیمت بود. دل تو دل مادر و دختر نبود. سخت از هم دل کندند.مادر تا دم در خانه، قد وبالای دختر ونوه هایش را نگاهش می کرد و با نگاه تا سر کوچه بدرقه شان کرد.فخری هم گاهی برمی گشت تا به این بهانه بار دیگر او را می دید.سر کوچه رسیده بودند. فخری برای آخرین بار پشت سرش را نگاه کرد. مادر هنوز ایستاده بود. فاصله شان زیاد بود و چشمان مادر را درست نمی دید، اما مدام دست مادر بالا می آمد و چشمانش را پاک می کرد.

عصرهم گذشت، اما از ماشین خبری نشد و غروب از دور خودش را نشان می داد. آقامهدی گاهی به ساعت مچی اش نگاه می کرد و فخری این نگاه را می پایید، اما هیچ کدام نگران نبودند؛مخصوصا فخری که آرزویش بودن همه در کنار هم بود و این اوج خواسته های او بود. صدای رادیوی صاحبخانه به گوش می رسید.
فخری یاد دیشب افتاد؛ یاد آن بی قراری دل و آن چند جمله مناجات و خواسته قلبی اش که در پشت کارت عروسی با مداد رنگی زهرا به یادگار نوشته بود. خواسته هایش را بار دیگر مرور کرد که صدای آژیرقرمز، رشته افکارش را پاره کرد.نا خواسته نگاهش به آقامهدی و بچه ها خیره ماند. با صدای آقامهدی به خودش آمد و پسر خردسالش را بغل کرد. زهرا را محکم گرفت و همه به طرف پاین پله دویدند.

ادامه دارد...

۹۴/۱۰/۳۰
سربازکوچولو

نظرات  (۱)

۳۰ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۴ حامد پروینی
متن تاثیر گذاری بود - ممنون از شما
پاسخ:
شکرخدا.خواهش میکنم.
ممنون از شما که به وب من سر میزنید
یاعلی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی