طواف عشــ♥ـــق

یـــاران شتاب کنید که این راه رفتنی است نـــه گفتنی...

طواف عشــ♥ـــق

یـــاران شتاب کنید که این راه رفتنی است نـــه گفتنی...

مشخصات بلاگ
طواف عشــ♥ـــق

به نامِ نام زیبایت یــا ❀ الله ❀

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار
این طواف حسین علیه السلام است.

سید اهل قلم:شهید آوینی
×××××××××××××××××

کپی و نشر بلامانع است.

محتاج دعای خیرتان

در پناه بهـــترین مــ♥ــادر

اللــهم عجل لولیک الفرج

نویسندگان

قسمت سوم آخرین دعایی که مستجاب شد...

جمعه, ۲ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۲۰ ق.ظ

صدای آژیر آمبولانس ها و ذکر «یاحسین» و«یازهرا»ی اهالی محله جوادالائمه(علیه السلام) که زودتر از آژیر وضعیت سفید بلند شده بودند، به گوش می رسید. از سر کوچه اصلی تا پایین محل، چند خانهویران شده بود. امداد گران و اهالی محل همه جمع شده بودند،اما

مقابل یک خانه غوغای دیگری برپا بود.بخشی از خانه در آتش می سوخت.

باک ماشین و بشکه نفت در شعله های آتش می سوختند و امدادرسانی را سخت تر می کرد.

کوچه پر بود ار مجروحان غرق به خون، زن کودک و پیر. شعله های آتش به همت مردم و امدادگران فروکش کرد و با کم شدن آتش،امدادگری به میان تلی از خاکستر و دود حمله ور شد تا شاید راهی برای نجات مصدومان پیدا کند.

اما این خانه دیگر یک طبقه شده بود و طبقه فوقانی وجود نداشت،جز یک راه پله مسدود. نه از خانه خبری بود نه از خانواده آقامهدی.

جوان امدادگر جسورانه آوار را جابه جا می کرد و به دنبال روزنه امیدی بود برای یافتن مصدومین.

همهمه ای لز بیروت به گوش می رسید؛ پنج نفرند،یک مرد و یک زن با سه تا بچه.ناگهان صدایی همه نگاه ها را به هود جلب کرد:«پیدا شد.»

راه پله ها از میان انبوه دود و غبار نمایان شد، اما راهی بود که انتها نداشت. امدادگرجوان از آن ویرانه سوخته دل نمی کند. سرفه امنش نمی داد.معلوم نبود بر اثر دود،چشمانش سرخ شده و اشک می ریزد یا از اینکه نمی شد پیکرهای این خانواده را شناخت و از یکدیگر جدا کرد. گویا در میان آن آهن و آجر و سنگ درهم ریخته دنبال نشانی می گشت. سرانجام میان دود وسیاهی، تکه ای مقوای سفید که گوشه  آن سوخته بود و رنگ طلایی نوشته هایش از لابه لای  شیشه های خرد شده پنجره ای که دیگر وجود نداشت نظرش را جلب کرد.

دست برد و آن را بیرون کشید که رویش نوشته شده بود:

به نام پیوند دهنده قلب ها

دوشیزه حسینی و آقای مهدی منافی پور...

شب گذشته فخری با مدادرنگی روی آن آخرین حرف دلش را نوشته بود:

«خدایا! از نعمت های تو متشکرم. پروردگارا!

من، همسر و فرزندانم را خیلی دوست دارم. از تو

می خواهم هرگاه که بنا شد از دنیا برویم،همه باهم

باشیم و داغ یکدیگر را نبینیم.»


۹۴/۱۱/۰۲
سربازکوچولو

نظرات  (۲)

۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۳۲ حامد پروینی
خیلی دل میخواد بخدا :

من، همسر و فرزندانم را خیلی دوست دارم. از تو

می خواهم هرگاه که بنا شد از دنیا برویم،همه باهم

باشیم و داغ یکدیگر را نبینیم.»

پاسخ:
بله واقعا دل می خواد زدن یه همچین حرفی.
به نظر من این یعنی این یعنی اوج آرامش و توکل به خدا...
یاعلی.
التماس دعا
مرجع تخصصی کتابهای علمی و دانشگاهی


دانلود رایگان از طریق کانال تلگرام

جهت اطلاعات بیشتر و یا سفارش کتاب و مقالات مورد نظر خود با تماس بگیرید :

وب سایت (درحال به روز رسانی) : www.idoci.ir

وبلاگ : idoci.blog.ir

کانال تلگرام : idoci@

اینستاگرام : www.instagram.com/insta.idoci

ایمیل : info.idoci@yahoo.com

           info.idoci@gmail.com   

شماره تماس : 09332911509

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی