طواف عشــ♥ـــق

یـــاران شتاب کنید که این راه رفتنی است نـــه گفتنی...

طواف عشــ♥ـــق

یـــاران شتاب کنید که این راه رفتنی است نـــه گفتنی...

مشخصات بلاگ
طواف عشــ♥ـــق

به نامِ نام زیبایت یــا ❀ الله ❀

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار
این طواف حسین علیه السلام است.

سید اهل قلم:شهید آوینی
×××××××××××××××××

کپی و نشر بلامانع است.

محتاج دعای خیرتان

در پناه بهـــترین مــ♥ــادر

اللــهم عجل لولیک الفرج

نویسندگان

۷ مطلب با موضوع «زندگی به سبک شهیدان» ثبت شده است


عروسی بدون گناه...


زیباترین عروسی با دعوت اهل بیت و حضور ۲ شهید مدافع حرم در شب میلاد امام حسین (ع) ...



جملاتی تکان دهنده از همسر شهید مرتضی زارع


من و همسرم قصد داشتیم تا آغاز زندگیمان را در شب میلاد بهترین سرور کائنات حضرت سیدالشهداء علیه السلام آغاز کنیم.


دعوتنامه را خودمان نوشتیم. آقا مرتضی با اشتیاق تمام اصرار داشت تاریخ عروسیمان شب میلاد امام حسین (ع) باشد و روز پاسدار اشتیاقش را دوچندان می کرد.


کارت های عروسی را که توزیع می کردیم، جای برخی میهمانان را خالی دیدیم، شروع به نوشتن دعوتنامه کردیم برای امام علی علیه السلام، امام حسین (ع)، حضرت ابوالفضل (ع)، امام جواد، امام موسی کاظم، امام هادی و امام حسن عسگری علیهم السلام و دعوتنامه ها را به عموی آقا مرتضی که راهی کربلا بودند دادیم تا در حرم این بزرگواران بیندازند و برای حضرت مهدی (عج) هم نامه ای مخصوص نوشتیم.


از چهارده معصوم عاجزانه درخواست کردیم که در عروسی ما شرکت کنند و برای این که دعوت ما را قبول کنند دعای توسل خواندیم.


چند شب قبل عروسی خواب دیدم که من با لباس عروس و آقا مرتضی با لباس دامادی در حرم امام حسین (ع) هستیم و برایمان جشن گرفته اند، یک دفعه به ما گفتند که شما همیشه همسایه ما بودید و یک عمر همسایه ما خواهید ماند.


خواب عجیبی بود برای آقا مرتضی که تعریف کردم بسیار خوشحال شد و گفت: خوشا به حال شما؛ من می دانم که شما شهید می شوید، من به او گفتم اما به نظرم شما شهید می شوی چون مدت کوتاهی در خوابم بودید.



عروسیمان رنگ و بوی خاصی داشت، مسئول تالار به آقا مرتضی گفت: عروسی مذهبی در این تالار زیاد برگزار شده اما عروسی شما خیلی متفاوت بود.


برگه هایی را که در آن احادیث و جملات بزرگان نوشته بودیم، بین مهمان ها توزیع کردیم و جالب آن که عده ای به ما گفتند آن جملات، راه زندگیمان را عوض کرد! برای ما خیلی جالب بود که تاثیر یک کلام معصوم در مکانی به نام تالار عروسی، شاید تاثیرگذارتر باشد تا روی منبر…


عروسیمان متفاوت بود و شاید به خاطر حضور دو شهید بزرگوار #شهید_سجاد_مرادی  و

#شهید_مرتضی_زارع 

در این جشن بود…

آقا مرتضی همیشه می گفت: ازدواجم را مدیون حضرت زهرا (س) هستم و برای همیشه مدیون حضرت هستم.


شاید خنده دار باشد اما احتمالا ما اولین عروس و دامادی بودیم که قبل از آن که مهمانان به تالار بیایند ما آن جا حضور داشتیم، دلمان نمی خواست مهمانان را معطل کنیم. با گل زدن به ماشین عروس، مخالف بودیم و آن را خرج اضافه می دانستیم البته یکی از همسایه ها به اصرار دوستان چند شاخه گل به ماشین عروسمان زد.

در راه آرایشگاه به تالار، زندگیمان را با شنیدن کلام وحی آغاز کردیم. یادم می آید چون نزدیک اذان مغرب بود، آقا مرتضی آن قدر با سرعت رانندگی می کرد که فیلمبردار به او تذکر داد. در ماشین به من می گفت: نماز اول وقت مهم تر است تا فیلمبرداری! و وقتی وارد تالار شدیم آقا مرتضی به مهمانان گفت: برای تعجیل در فرج حضرت صلوات بفرستید.


🌧آن شب باران شدید می بارید عده ای گفتند ته دیگ خوردن های زیادی کار دستتان داد اما من مطمئن بودم که خداوند با بارش باران رحمتش به من یادآوری می کرد که همسرت سرسبد نعمت هایی است که من از روی رحمت به تو عطا کرده ام؛ چرا که صدای رحمت خدا مانند صدای پای پروانه روی گل ها بی صداست…

حدود دویست غذای اضافه، تاوان عروسی مذهبی گرفتنمان بود

عده ای نیامدند و اظهار کردند چگونگی عروسی شما قابل پیش بینی است! صبح فردای عروسی آقا مرتضی غذاهای باقیمانده را بسته بندی کرد و به خیریه داد، همان شد خیر و برکت در زندگیمان…

همسر عزیزم، دومین سالگرد عروسیمان مبارک باشد. خوشا به حالت! من با تمام ظلماتم روی زمین ماندم و تو در بهشت، در جوار امام حسین (ع) با تمام برکاتش…


پر بیراه نیست که لحظه جان دادن، نام مبارکش را بر زبان جاری کردی… برای همسفر جا مانده ات دعا کن…

۰ نظر ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۹
سربازکوچولو

امام صادق(ع)

هرجوان مومنی که در جوانی قرآن تلاوت کند ، قرآن با گوشت و خونش می آمیزد و خداوند

عزّوجّل او را با فرشتگان بزرگوارو نیک قرار می دهد و قرآن نگهبان او در روز قیامت ،خواهد بود.

                                                                               کتاب الوسائل   



پیش از عملیات بدر، درز منطقه جفیر بودیم ،
ما فراموش کرده بودیم که از لشکر ، قرآن به همراه بیاورم . حاج علی ،
علی رغم خستگی مفرطی که داشت ، نزدیک به دو کیلومتر
رفت تبلیغات لشکر را پیدا کرد ،
یک قرآن جیبی گرفت و آن را در گوشه ای از سنگر قرار داد؛
معمولا پس از نماز هر فرصتی دست می داد استفاده می کرد
و ما راهم به خواندن قرآن سفارش می کرد و می گفت :
مهمترین ذکر ، قرآن خواندن است.

شهید حاج عبدالله زاله


۱ نظر ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۵۷
سربازکوچولو

جانشین اول گردان امام حسین (ع)، سیّد محمد کدخدا

برای گذراندن دوره ی فرماندهی به تهران رفته بود و

جانشین دوم گردان هم برای مرخصی در شیراز بود. حاج

مهدی زارع، فرمانده ی گردان دست تنها مانده بود. در

همین زمان به گردان امام حسین(ع) مأموریت جدیدی

واگذار شد. حاج مهدی تماس گرفت که به جانشین دوم

گردان بگویید، سریع به اهواز بیاید. به او خبر دادم اما

نرفت. تا سه روز حاج مهد این درخواست را ادامه داد

اما فرد مذکور به علت مشکلاتی که داشت نتوانست برود.

روز چهارم حاج مهدی گفت؛ به سیّد محمد خبر بده. سیّد

محمد را پیدا کردم؛ تا شنید حاج مهدی به او نیاز دارد به

سرعت از تهران خود را به منطقه رساند.


شهید سید محمد کدخدا

۱ نظر ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۳۲
سربازکوچولو
رسول اکرم (ص)
هرکار مهمی که با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز نشود ،نافرجام است.

مستدرک-ج1-صفحه233


عهد کرده بود که قبل از خوردن غذا یا نوشیدن آب ،
حتما بسم الله بگوید و اگر فراموش کرد ،
تا وعده ی دیگر هیچ نخورد .
مثلا اگر صبحانه را بدون بسم الله شروع می کرد ،
از سر سفره بلند می شد و تا ظهر لب به هیچ خوردنی نمی زد .
این تصمیم شهید حسین آتش افروز باعث شده بود ،
بچه های چادر ، قبل از شروع غذا ،
همه می گفتند:
حسین ! بسم الله یادت نره .


۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۱۳
سربازکوچولو

ازم خواست یه روز بهش مرخصی بدم و منم گفتم برو . وقتی شب

برگشت حسابی می لنگید . اول فکر کردم تصادف کرده ، ولی هر جی

ازش پرسیدم ،نگفت چی شده . بالأخره بعد از کلی اصرار گفت :

« پابرهنه روی لوله های نفت راه رفتم !»گفتم :توی این آفتاب داغ !؟

مگه زده به سرت ؟ گفت: این چند وقت خیلی از خودم غافل

بودم ، باید این کار رو می کردم تا یادم بیاد چه آتیشی منتظرمه !گفتم :

تو و آتیش جهنم!؟ تو که جز خدمت کاری نمی کنی !. گفت :تو

اینطور فکر می کنی ،من خیلی گناه دارم . بعضی از اشاره ها یا بعضی از

سکوت های نا به جا... اینا همه گناهان کوچکی هستن که چون تکرار

می کنیم برامون عادی میشه.واسه همین دایم باید حواسمون جمع باشه.


شهیده مریم فرهانیان


۲ نظر ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۰۱
سربازکوچولو


از اصفهان به قم می رفت.صدای آهنگ مبتذلی که راننده گوش می کرد جلال رو آزار می داد.

رفت و با خوشرویی به راننده گفت:اگه امکان داره این نوار رو خاموش کنید

یابرا خودتون بذارید.راننده با تمسخر گفت:اگه ناراحتی می تونی پیاده شی!

جلال رفت توی فکر...هوای سرد و بیابان تاریک و...قصد کرد وجدان خفته راننده رو بیدار کنه.

این بار به راننده گفت:اگه خاموش نکنی پیاده می شم.راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد.

پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت:بفرما! جلال پیاده شد. اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود

که ایستاد.همین که جلال به اتوبوس رسید،راننده به جلال گفت:بیا بالا جوون

نوارو خاموش کردم.

وقتی سال ها بعد خبر شهادت جلال رو به آیت الله بهاءالدینی دادن،

ایشون در حالی که به عکسش نگاه می کرد فرمود: امام زمان(عج) از من یه سرباز خواست

من هم صاحب این عکس رو معرفی کردم.


شهیدجلال افشار/کتاب گل سرخ

۳ نظر ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۳
سربازکوچولو





مجالس مهمونی یکی از جاهائیه که

بستر برای حرف زذن از دیگران آماده ی آماده س.

توی یکی از همین مهمونی هن،منم مثل بقیه

شروع کردم به حرف زذن در مورد یکی از آشناها.

وقتی ازمجلس برمی گشتیم،محمد گفت:

می دونی غیبت کردی!حالا باید بریم در خونشون

تا بگی پشت سرش چی گفتی.گفتم:ینطوری که پاک آبروم میره.با خنده گفت:

«تو که از بنده خدا این قدر می ترسی،

چرا از خود خدا نمی ترسی؟!»


همین یه جمله برام کافی بود

تا نه دیگه غیبت کننده باشم و نه شنونده ی غیبت.

شهید محمد گرامی-کتاب دل دریایی

۱ نظر ۱۹ دی ۹۴ ، ۱۷:۰۵
سربازکوچولو