طواف عشــ♥ـــق

یـــاران شتاب کنید که این راه رفتنی است نـــه گفتنی...

طواف عشــ♥ـــق

یـــاران شتاب کنید که این راه رفتنی است نـــه گفتنی...

مشخصات بلاگ
طواف عشــ♥ـــق

به نامِ نام زیبایت یــا ❀ الله ❀

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار
این طواف حسین علیه السلام است.

سید اهل قلم:شهید آوینی
×××××××××××××××××

کپی و نشر بلامانع است.

محتاج دعای خیرتان

در پناه بهـــترین مــ♥ــادر

اللــهم عجل لولیک الفرج

نویسندگان

قصه ی همه فرزندان من(قسمت 3)

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۴۴ ب.ظ

دوتا تکه چوب برداشتم. سرش را با پنبه و پارچه بستم و شبیه شمشیر برایشان درست کردم.با آن می جنگیدند. محسن گاهی محکم

با شمشیر به قاسم می زد. او هم می گفت:خوب شد مامان سرش را با پنبه بسته و الا هیچ جای سالم در بدن من نبود. محسن هم

می گفت: جنگ است دیگر،درد دارد. و می خندید. قاسمم هم چیزی نمی گفت . می خندید.

گاهی غذایمان نان خالی بود. سفره را می انداختم،نمک می گذاشتم وسط با پارچ آب. بعد یک تکه نان می کندم و می مالیدم به

لپ محسن و می گفتم: این هم کبابش و می خوردم. محسن هم تکه نانش را می مالید به لپ من،بعدلپ مریم را می کند و می گفت:

این هم کباب. و گوجه و نمک را می زد به لپش و می خورد. قاسم می خندید و نان خالی می خورد. آن قدر از دست محسن

می خندیدیم که نگو. تا نانمان تمام شود لپ های همه مان از دست محسن سرخ سرخ بود.

محسن و قاسم رفته بودند نان بخرند که با ناراحتی آمدند. می گفتند: نانوای سرکوچه به امام خمینی حرف بد زد. دیگر حق نداری از

آن نان بخری. دوتا محله آن طرف تر می رفتند نان می گرفتند، اما زیر بار نانوایی سرکوچه نمی رفتند.

یک روز قاسم آمد خانه که یک ورقه دستش بود.گفت: مادر امضا کن.می خواهم بروم جبهه.شروع کردم به گریه کردن. آن قدر ناراحت شد

که از خانه رفت بیرون. شب دیر وقت آمد.ورقه را امضا کردم، گذاشتم سر طاقچه. وقتی دید،خندید.آمد کف پایم را بوسید.دنبالش تا

راه آهن نرفتم. نمی خواستم دلم بلرزد.

قاسم که جبهه بود، محسن کمکم قالی می بافت، اما خیلی ساکت شده بود. همه اش توی خودش بود. نیمه شب از صدای گریه اش

بیدار شدم. مدام از خدا می خواست که دل مرا آرام کند تا او هم بتواند برود جبهه. تا صبح گریه کردم. شب دستش را گرفتم، رفتیم

مسجد و برگه اعزامش را امضا کردم.

محسن هم که رفت، دیگر نمی توانستم توی خانه بمانم و قالی ببافم. می رفتم مسجد کمک خانم هایی که برای رزمنده ها کار

می کردند. بعد هم ئخیلی از کارها را آوردم توی خانه. همسایه ها هم جمع می شدند و هرکاری از دستمان برمی آید النجام می دادیم:

مربا می پختیم. آش می پختیم. آجیل بسشته بندی می کردیم. لباس می بافتیم.

قاسمم چند باری آمد و رفت. هربار خواستنی تر از قبل بود. آن قدر نورانی شده بود که وقتی می رفت حس می کردم نور خانه ام رفته.

بار آخر آن قدر مرا بوسید که وقتی رفت تا شب گریه کردم. چون می دانستم دیگر نمی بینمش. ده روز نشده بود که خبر شهادتش را

آوردند. حوصله ندارم از شهادتش بگویم.

مادرجان! خسته شده ام. دیگر نمی توانم حرف بزنم. فقط همین را بگویم که محسنم هم جانباز شده. جانباز هفتاد درصد است. چهار تا

بچه دارد که با جان و ل می خواهمشان.خدا همه را از ما قبول کند. این ها که دردوداغ نیست. داغ، ذاغ حضرت زینب(س) است که یک

روز هجده عزیزش را از دست داد. برای محسنم هم دعا کنید. حال و روز خوشی ندارد. گریه نکنید مادر. قصه من که گریه نداشت.هر

وقت دلتان گرفت برای قصه های امامتان گریه کنید.




 گاهی حرف ها وزن ندارد

ریتم ندارد

آهنگ ندارد

 قافیه ندارد

اما...

خوب گوش کن یک چیز را دارد
درد دارد

درد..

و مادرانی که دیگر فرزندی ندارند ، تا عصای پیریشان باشد...

همان مادرانی که دلهایشان کبود شده است از خون دلهایی که خوردند...

حلالمان کنید،چه بسیار سیلی زدیم بی آنکه بدانیم...



۹۵/۰۳/۲۵
سربازکوچولو

نظرات  (۱)

۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۰ سیّد محمّد جعاوله
خیلی خوب بود
متشکرم
پاسخ:
ممنون از حضورتون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی